X

بزرگ مرد کوچک:زکریا

خاطرات کودکم

زکریا یعنی : آن که خداوند او را یاد(ذکر)می کند .

 

[ پنجشنبه 6 / 6 / 1393 ] [ 13:27 ] [ مامان زکریا ]

[ ]

دفتر خاطرات کاغذی...

به همه دوستان قدیمی و جدید:

سلاااااااااااااااااااااام 

خیلی وقته وبلاگ زکریای عزیزم غیر فعاله

به دلایل زیاد و مهم و مختلف 

جمع سه نفره ی خونه ی ما زیر سایه لطف رب  العالمین گرمه

و چندماهه که خاطرات گل پسرم رو توی دفتر خاطراتش ثبت می کنم

و توی صفحه ی اینستاش

و عکس های نابش رو توی آلبوم عکسش می چسبونم

دلم برای همه ی دوستان مهربان و نازنین وبلاگیم تنگ شده

صورت ماه همه تونو می بوسم

هیچ وقت از دعای خیرتون فراموشمون نکنید...

[ چهارشنبه 31 / 4 / 1394 ] [ 18:58 ] [ مامان زکریا ]

[ ]

باید رفت نه یکبار بارها و بارها و بارها...

مگر بی دل هم می شود زندگی کرد؟

نه نمی شود

من هم دلم پیش خودم نیست

به دست کریمانه ی اهل بیت امانت است...

جایتان خالی بود

امسال نوروز فاطمی در کربلای معلی بودیم

هر وقت درست و حسابی باورم شد از سیر تا پیازش را تعریف می کنم.

-----------------------------------------------------------------------------

ادامه ی مطلب:

سلام به همه ی دوستان گل و بهتر از گلم

مهربونا من این روزها خیلی سرم شلوغه و کمتر به وبلاگ سر می زنمدلخورقهردلخور

منو ببخشید

ولی با کلی عکس سفر برگشتمآرامآرامآرام

البته الهام سادات جون از من زرنگ تره و قبلا همه عکس ها رو گذاشته توی وبلاگ گلشنمتنظر

 


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 26 / 1 / 1394 ] [ 21:08 ] [ مامان زکریا ]

[ ]

یک خواب دلچسب واقعی...

از کجا باید شروع کنم؟

نمی دونم

راستی چطور میشه یه امام رئوف یه بنده ی خاطی رو دعوت می کنه؟

نائب الزیاره تک تک عزیزان بودم

اگر قابل بوده باشم!

[ چهارشنبه 26 / 1 / 1394 ] [ 21:06 ] [ مامان زکریا ]

[ ]

همکاری در خانه...

چه رسمه زیباییه این خانه تکانی بهار...

بعد از مدتی که پنجره ها به خاطر سرمای هوا بسته بوده 

بعد از مدتی که هوا همش یه سوز سرد داشته

بعد از مدتی که خودمونو توی خونه حبس می کردیم تا دلبندک کوچولومون سرمانخوره

حالا بهارخانوم از راه رسیده

و هوای مطبوع و دل انگیز بهاری سرک کشیده پشت پنجره های خونه

و تق تق در می زنه

پنجره رو باز می کنیم و هی نفس می کشیم

هی نفس می کشیم

و اما تمیزی خونه...

امسال یه کمک کار دیگه هم پیدا کردم

خدا رو صدها هزاران بار شکر

دقتش

حوصله اش

ظرافت انجام دادن کارهاش

منو و بابا رو به وجد می آورد.

 

و گاهی هم که خسته میشد می رفت سراغ وسایلش...

بلههههههههه درستههههههههه

الان دقیقا من بالای چهارپایه ام

و دارم از زکریا عکس می گیرم!

چه خونه ای تمیز کنیم ما سه تا...!!!

[ چهارشنبه 26 / 1 / 1394 ] [ 20:57 ] [ مامان زکریا ]

[ ]

سال نو مبارک دوستان مهربانم...

سلام به همه

سلام به همه دوستان مهربان و نازنین و دوست داشتنی ام در جای جای این پهنای بیکران کشورم.

میدونم خیلی دیره برای تبریک عید ولی به بزرگواری خودتون منو ببخشید.

جای عذر و بهانه ای نگذاشتم.

 

سال جدید بر همه هزاران بار مبارک

هفت سین امسال

محصول مشترک سلیقه ی من و زکریاست!!!!

ما این هفت سین رو در اسفند ماه چیدیم و چند روز قبل از سفرمون جمعش کردیم

و وقتی از سفر برگشتیم دوباره چیدیمش.

------------------------------------------------------------------------

دلیل این کار رو زکریا از من پرسید  

و من در جوابش گفتم: ما امسال به احترام ایام شهادت بانویی که بهانه ی خلقته 

همه ی نمادهای جشن باستانی نوروز رو موکول می کنیم به بعد از ایام عزارادی

و زکریا حرف منو پذیرفت ...

[ چهارشنبه 26 / 1 / 1394 ] [ 20:51 ] [ مامان زکریا ]

[ ]

هوارتا عکس...



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز ما مثل حرف مرد یکیست! همان قبلی همیشگی!



ادامه مطلب

[ دوشنبه 11 / 12 / 1393 ] [ 11:12 ] [ مامان زکریا ]

[ ]

من...

توی تاکسی نشستیم

زیپ کیفم رو باز می کنم تا کیف پولم رو دربیارم.

زکریا همین حین میگه:

مامان من حساب می کنم.

و دستش رو میبره توی جیب کاپشنش و یه دونه پانصدی درمیاره.

و میگه: بفرمایید آگاه راننده.

حالا یه هزار تومانیش کمه

من موندم هم از ذوق و هم از فکر...

که ناگهان راننده با لحنی مهربان و سرشار از لطف بدون اینکه تو ذوق دردانه ی مستقل شده ما بزند گفت:

خدا برکت بده پسر جان

مردی شدی برای خودت.

غرور و نشاط و حس بزرگی سراسر وجود زکریا رو گرفته بود.

لبخندی زد و نگاهم کرد.

چون صندلی عقب نشسته بودیم زکریا برای پرداخت کرایه باید می ایستاد تا بتونه پول رو به دست آقای راننده بده.

همون موقع من یک هزار تومانی توی جیبش گذاشتم.

وقتی نشست گفتم مادر اون یکی پولت هم باید بدی به آقای راننده.

و اشاره کردم به جیب کاپشنش.

کمی تعجب کرد و گفت: دوباره؟

گفتم: آره اون مقدار کمه آخه راهمون بیشتر از اون مقدار بود.

دیگه سوالی نپرسید و اون هزاری رو هم داد به آقای راننده.

نمیدونم من خوشحال تر بودم یا زکریا

وجود کوچکش را مردی بزرگ احساس کردم.

[ دوشنبه 11 / 12 / 1393 ] [ 10:38 ] [ مامان زکریا ]

[ ]

راهپیمایی با پاهای کوچک و اهداف بزرگ...

22 بهمن یوم الله است (امام خمینی رض)

امسال هم مثل سال های قبل زکریا در راهپیمایی شرکت کرد. 

تا قدم های کوچکش مشتی محکم باشد برای استکبار جهانی.

[ يکشنبه 26 / 11 / 1393 ] [ 10:52 ] [ مامان زکریا ]

[ ]

پسر داریم پنجه طلا...



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

هرکی دلش میخواد این مطلب رو بخونه همون رمز همیشگیه


[ يکشنبه 19 / 11 / 1393 ] [ 9:58 ] [ مامان زکریا ]

[ ]

آتلیه 3 سالگی



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

عزیزان ، یاران ، رفقا، فامیلا ، دوستان ، آشنایان هموووووون رمززززز همیشگی


[ يکشنبه 19 / 11 / 1393 ] [ 9:36 ] [ مامان زکریا ]

[ ]

وبلاگ مدرسه مامانا

این وبلاگ http://mamanschool.niniweblog.com

مدتیه که خوندنش توی برنامه ی روزانه ی من و پسرک حسابی جاباز کرده

به همه ی عزیزان سفارش می کنم یکبار به این آدرس سر بزنن.

 

[ يکشنبه 19 / 11 / 1393 ] [ 9:29 ] [ مامان زکریا ]

[ ]

اولین عضویت...



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دوستان عزیز رمز همان رمز همیشگی است...


[ سه شنبه 23 / 10 / 1393 ] [ 14:21 ] [ مامان زکریا ]

[ ]

تجربه ای نو... -2-

یه آهنربای کوچیک دستش گرفته و راه افتاده توی خونه...

میگه مامانی می دونستی هاهن ربام به دیوار نمی چفه (نمی چسبه)

به میز نمی چفه

به آینه نمی چفه

به در نمی چفه

به اباس بازی (اسباب بازی) نمی چفه

به پام نمی چفه

فبط (فقط) به هاهن در اتاگم (آهن در اتاقم) می چفه

چرا مامانی؟

من دوست دارم هه چیزی درست کنم به همه چی بچفه (بچسبه)

[ يکشنبه 7 / 10 / 1393 ] [ 19:39 ] [ مامان زکریا ]

[ ]

پدر و پسر...

همیشه زکریا و باباجونش باهم کشتی نمی گیرند یا همیشه با توپ اسباب اثاثیه ی خونه رو نشونه نمی رن

یا همیشه صدای جیغ و داد بازی هاشون خونه رو پر نمی کنه

بللللللللللللللللللللللله

بازی بی سر و صدا هم بلدن!

یک روز سرد ولی آفتابی پاییزی متوجه شدم صدایی ازشون در نمیاد.

مقر فرماندهی رو ترک کردم (آشپزخونه)

تا ببینم دارن چه دسته گلی آب میدن که خبری ازشون نیست!

با صحنه ی جالبی مواجه شدم و تصمیم گرفتم لحظه به لحظه شو ثبت کنم.

زکریا و باباجونش داشتن بازی من می کشم تو حدس بزن رو بازی می کردن (بازی که برندش باید به اسم بابامهدی ثبت بشه) یا حداقل من تا قبل از اون روز ندیده بودم.

مدت ها بود که تخته مغناطیسی زکریا داشت گوشه ی اتاقش خاک می خورد ولی اون روز...

بابا تصمیم گرفته بود با اون تخته بازی کنن

چجوری؟

این جوری که بابا به زکریا گفته چشماشو ببنده و بابا یکی از وسایل خونه رو روی تخته بکشه و بعد زکریا چشماشو باز کنه و نقاشی بابا رو نگاه کنه و بعد حدس بزنه اون نقاشی کدوم یک از وسایل خونه س.

این بازی اینقدر جذاب بود برای زکریا که گفتن نداشت.

باید از 1 تا 10 میشمرد و بعد چشماشو باز می کرد و حدس می زد

گاهی با دیدن عکس فوری می گفت و گاهی تخته رو دستش می گرفت و دور خونه می چرخید تا پیدا کنه اون نقاشی کدوم وسیله س

 


ادامه مطلب

[ پنجشنبه 4 / 10 / 1393 ] [ 15:52 ] [ مامان زکریا ]

[ ]

ربیع خوش آمدی...

با اجازه ی مادر سادات

رخت عزای پسرش حسین علیه السلام  را از تن

نه از جان

بیرون می آوریم

و خواهیم گفت:

حسین جان ما تا ابد داغدار داغ تو ایم.

 

شیعیان ، ربیع مبارک

 

 

 

 

[ چهارشنبه 3 / 10 / 1393 ] [ 8:19 ] [ مامان زکریا ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد