زکریازکریا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

بزرگ مرد کوچک:زکریا

نوآوری در بازی

یه روز موقع خونه سازی با خشت ها دیدم زکریا رفت یه گوشه و شروع کرد به ادای صدای : آن آن آن من هم از ماشین دست سازش عکس گرفتم:   یه روز دیدم رفته انگشترهامو آورده سوار ماشینش کرده و باهاشون بازی میکنه گفتم : زکریا جون مواظب باشی من انگشترهامو دوست دارم ها دیدم فوری آوردشون و با اشاره و اون زبان دست و پا شکسته و شیرینش میخواست که اونارو بپوشه دستم!!!     ...
26 خرداد 1392

دنیای بازی و شادی زکریا

  هرچند مخالف این هستم که پسرم قبل از اینکه یادبگیره محبت کنه یادبگیره که خشونت چیه؟ ولی روح جنگندگی خصلتیه که خدا در وجودشون نهادینه کرده این اسلحه ی زیبا رو هم دایی محمد مهدی جون و زنداییش واسش خریدن    ...
26 خرداد 1392

خواب معصومانه

دیروز داشتم عکسهاتو نگاه می کردم متوجه شدم عکسهایی که از موقع خوابیدنت گرفتم چه معصومیت فوق العاده ای داره زیباترینم... ده ماهگی: ایام محرم: در سفر:       در خانه:       و در بیشتر لحظاتی که تو چشمان زیبایت را بسته ای و خواب فرشته ها را می بینی من به تو فرشته ی کوچکم نگاه می کنم و یقین دارم لحظه ای از این زیباتر در عالم وجود ندارد... ...
26 خرداد 1392

مادرانه کارمندانه...

- صبح ها که لباس اداره را می پوشم تا راهی آن دیارِ (بی تو) شوم، خودم که غصه شده جزئی از سفره ی صبحانه ام ولی تو ای صبور مادر با آن نگاه نافذت نگاهم میکنی و سریع می دوی سمت کیفم و آن را کشان کشان میبری داخل اتاق و بعد به سراغ چادرم میروی و آن را میگیری در بغل و من... چکار کنم با این همه شرمساری و به این فکر میکنم که حواسم باشد آن موقع نبوسمت ... تا مهربانی را با رشوه یادنگیری... نگاهت می کنم و شروع میکنم به فلسفه بافی البته خوب می دانم که فلسفه این نیست... و سرت را تکان میدهی یعنی فهمیده ای چه می گویم!!!!باز هم شرمندگی اش می ماند برای من! ------------------- - نازدانه ی من... وقتی از اداره برمیگردم باید فرشته مهربون...
25 خرداد 1392

خلقت زیبای تو را شکرررررررر....

-          قربون اون خدایی برم که پاهای سالمی بهت داد تا بدوی ی ی ی ی تند و تند مخصوصا هر وقت میخوام لباس بپوشم به تنت  موقع بیرون رفتن از خونه چند دور دور پذیرایی میدوی و بلند بلند بهم می خندی که مثلا من نمی تونم بگیرمت... و من که مست مست از صدای خنده هات و پاهاتم... -          خالقت رو شکر به عدد ما احاط بی علمک... ای زیبایی آفرین من هر وقت که دفتر و کتابم رو باز میکنم تا مثلا درس بخونم میای جلو و در کتاب رو میبندی و میگی اِ اِ اِ دومبا دومبا یعنی درس نخون ، پاستیل بده!!!!  -        &nb...
13 خرداد 1392

13 به در به یادماندنی

امسال عید 92 با تعدادی از فامیلا رفتیم به دل طبیعت و کلی لذت بردیم از این همه زیبایی خدادادی و سرسبزی های زیبای بهار و شکوفه های ریز که لبخند می زدند به همه... خداییش بهار با همه ی فصل ها فرق داره مخصوصا اگه یه نازنینی مثل زکریا دویدن بلد شده باشه و توی این همه زیبایی بدو بدو کنه و دل مامان و باباش و آب کنه تازه دایم با زبان مخصوص خودش میگفت هیچکس نباید بشینه و همه باید با اون بدوند...   ...
6 خرداد 1392

هفت روز رویایی...

امسال نیز برای دومین بار ، بهار دلمان با حضور تو شکوفه داد : یگانه دردانه ام... زکریای کوچک خانه ی ما چند روز قبل از رسیدن بهار دعای حول حالنایش را مقابل قبر شش گوشه ی آقا امام حسین و کنار ضریح مصفای حضرت علی اصغر(ع) زمزمه کرد و با آن دستان کوچکش که یاد گرفته نماد دعا کردن است سالی توام با سلامتی و توفیق را برای تمام کودکان سرزمینش از خداوند خواست. ---- وقتی قدم های کوچکش را لابلای بال فرشتگان کبریایی بر زمین بین الحرمین می گذاشت تنها دعایم به درگاه خداوند مهربان این بود: که این قدم های کوچک را تا زمانی که به مردی بزرگ و بالغ تبدیل می شود نگاهبان باشد تا در زیر سایه ی پرچم عدل امام زمان (عج) بندگی اش را کامل کند. --- با تمام او...
6 خرداد 1392

زکریا ، کوچولوی شادی آفرین خونه ی ما...

-         تازگی ها مالکیت وسایل خونه رو نسبت به خودش و من و بابا کاملا  شناخته و هر وسیله ای ازش میپرسیم مال کیه؟ درست جواب میده. -         توی بازی،  اشیاء هم رنگ رو کنار هم میذاره ولی هنوز بلد نیست اسم رنگ ها رو بگه. -         وقتی تلفن زنگ میزنه سریع میره گوشی رو برمیداره و میگه : ادووووووووووو -         گرسته اش که میشه میاد کنار اجاق گاز و به غذا اشاره می کنه و میگه هام هام -         خلاصه یه  دنیای تازه با کلی جذابیت برای من و باباش ساخته که هر لحظه اش پره از خاطره ست...
12 اسفند 1391