هفت روز رویایی...
امسال نیز برای دومین بار ، بهار دلمان با حضور تو شکوفه داد : یگانه دردانه ام...
زکریای کوچک خانه ی ما چند روز قبل از رسیدن بهار دعای حول حالنایش را مقابل قبر شش گوشه ی آقا امام حسین و کنار ضریح مصفای حضرت علی اصغر(ع) زمزمه کرد و با آن دستان کوچکش که یاد گرفته نماد دعا کردن است سالی توام با سلامتی و توفیق را برای تمام کودکان سرزمینش از خداوند خواست.

----
وقتی قدم های کوچکش را لابلای بال فرشتگان کبریایی بر زمین بین الحرمین می گذاشت تنها دعایم به درگاه خداوند مهربان این بود: که این قدم های کوچک را تا زمانی که به مردی بزرگ و بالغ تبدیل می شود نگاهبان باشد تا در زیر سایه ی پرچم عدل امام زمان (عج) بندگی اش را کامل کند.
---
با تمام اوصافی که از موقعیت آب و هوایی و وضعیت نابسامان کشور عراق شنیده بودم ته دلم نگران بودم که زکریا اذیت نشه و خدایی نکرده مسموم یا مریض نشه ولی از آونجایی که میزبانان کریم هوای میهمانانشون رو داشتند شکر خدا به سلامت رفتیم و برگشتیم .
---
کربلایی کوچولوی این سفر دوتا دوست نازنین به نام های امیرحسین و محمدمحراب داشت که طی سفر همیشه پیش هم بودند و با هم بازی می کردند که انشالله سر یه فرصت عکس هاشونو می ذارم.

---
این سفر رویای شیرینی بود که خیلی زود تموم شد و اون رو به فال نیک میگرم که انشالله مقدمه ای بشه برای خیر و برکت زندگی زکریاجون.




هفت روز رویایی...
