زکریازکریا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

بزرگ مرد کوچک:زکریا

بازی های کودکانه و خشت های اول چیدمان شخصیت آینده...

سرگرممممممممممممممممممم بازی مثل آدم های بزرگی که سرگرمممممممممممممممممممممم کارند... و مگر غیر از این است که بازی شان از کار آدم بزرگ ها برایشان مهم تر است.       و این خانه ی شان را چقدر دوست می داشتنددددد. مواظبش بودند هیچ بنی بشری نزدیکش نشود تا مگر خانه شان خراب نشود... پ ن 1: ما اینقدر مواظب خراب نشدن آرزوهای اونها هستیم؟ ...
29 تير 1392

مادرانه هایم (2)...

فوران محبت والدین خوب است یا نه؟ این چند خط نوشته را یک مادر می نویسد فقط یک مادر ... نه کارشناس امور تربیتی ، نه پزشک روانشناس فقط مادرانه هایم است... یادم می آید نهایت محبت والدینم یک نگاه عمیق با محبت بود و شاید دست نوازشی بر سرمان. تعداد خواهر و برادرهایم زیاد بود و هیچ وقت به خودمان اجازه نمی دادیم بی محابا بپریم بغلش(پدر را می گویم) یا شیطنت کنیم. خیلی حرفم قدیمی نیست. دهه ی شصتی ها را می گویم. البته درست است که جنگ بود و بمباران و ... ...حالا که کودکم را نگاه می کنم، محبتش می کنم نه ده بار و بیست بار دورش میگردم... چقدرش دلیل آرزوهایم است؟ چقدرش دلیل مادری است؟ چقدرش برای اوست؟ تک فرزندی چقدر می تواند خوب باشد؟ بچه ک...
29 تير 1392

اولین شهربازی...

خیلی آرام و متین اول تمام وسایل و بازی ها و آدم ها رو نگاه کردی... بعد فقط یه لبخند کم گوشه ی لبت انگار راضی بودی از جایی که اومدی ولی وقتی بعد از چهار ساعت بازی از شهربازی اومدیم بیرون... صدای جیغ و داد و خنده ات با هم توی گوشم پیچیده بود... تا زیبایی همه ی صداها رو واسم بی رنگ کنه
25 تير 1392

معنای بودنم...

از وقتی که تو آمدی همه ی رنگ ها واقعی اند... و چه بی صبرانه در انتظار زادروز دومین سال میلادت روزها را می شمارم بیست و هفتم شعبان دوسال پیش ... حالا مصادف شده با شب شهادت مولا امیرالمونین که همین چند وقت پیش با آن قدم های کوچکت زائر حرم باصفایش بودی و من با این دل مادرانه ام تو را به دستش سپردم... زیبایی آفرینم!    
11 تير 1392

آلودگی هوای کرمانشاه!!!!

یه وقت فکر نکنید من مامان شلخته ای هستم ها!!!!!!!!!! این میز کمتر از 24 ساعته که دستمال کشیده شده ولی این حال و روزشه! حالا ببینید این کوچولوی زیبای من و بقیه ی بچه های دوست داشتنی این استان توی چه هوای آلوده ای از گرد و غبار نفس میکشن! البته این عکس رو به خاطر نقاشی های درهم ولی بامعنای زکریا گرفتم که چندتاخط درهم کشید و گفت : آدا آدا هو    هو   (یعنی : یک چیز ترسناک کشیدم) و اون بالایی هم شکلکی که خودم هنرنمایی کردم...   ...
5 تير 1392

بخند پسر جان!

زکریا جون اصلا توی جمع زیاد اهل سروصدا و ... بازی و شلوغی نیست . کم میخنده و بیشتر به اطرافش دقت میکنه فاطمه جون هم که میخواست باهاش عکس بگیره هرکاری کرد که زکریا بخنده ، زکریا بی خیال لبخند بود... این دختر تهرونی وروجک هم راه چاره ای پیدا کرد: زکریا- فاطمه-سپهر ...
26 خرداد 1392

خو...خو.............خو

یه روز غروب توی خیابون (البته هوا هم تاریک شده بود) زکریا دوید اومد چسبید بهم و دیدم یه کم ترسیده . ازش پرسیدم چی شده مامانی به سایه درختی که افتاده بود روی درب یه مغازه اشاره کرد و گفت: خوخوخو یعنی اون ترسناکه! ...
26 خرداد 1392