زکریازکریا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

بزرگ مرد کوچک:زکریا

شب یلدای غریبانه و تنها

من و زکریا و مامان بزرگش و دایی محسن امسال شب یلدا پیش هم بودیم ولی جای بابامهدی خیلی خالی بود. از همه خوراکی ها برای باباجون برداشتیم مخصوصا هندوانههههههههههههههه یلدا و شب بعدش دوباره با باباجون یلدا گرفتیم. ...
3 دی 1391

شکوه زندگی ما...

پسر نازنینم امروز که دارم این پست رو واست می نویسم کلی تغییر کردی کلمه کلمه ای حرف میزنی (بابا – ماما – جوجو – دد- من – الو- رَ=رفت – و...) بازی هات با معناتر شدن مدل خوابیدنت عوض شده تعداد دندونات زیاد شده فقط یه کم لاغرتر از قبل شدی خودت غذاتو میخوری هرچند همه جا رو ویران میکنی! به شدت از پتو بدت میاد و من شبها باهات مشکل پیدا می کنم خلاصه اینکه هر روزت با روز قبل یه تفاوتی پیدا می کنی و من مات خالقت می شم عزیز دلم دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم
27 آذر 1391

کوچولوهای حسینی

امسال حال و هوای همایش شیرخوارگان خیلی با پارسال متفاوت بود گل پسرم دایم بین جمعیت می دوید و یک لحظه آروم نمی نشست و یکسره روسری لباس سقاییش و سربندش رو درمی آورد!!! حتی نگذاشت یه دونه عکس ازش بگیرم!!!! همه عکس هاش تار میشد!!! و اینجوری یادم میانداخت که باید بیشتر خدا رو شکر کنم که عزیز دلم بزرگ شده ولی در عوضش از چند تا کوچولوی نازنین عکس گرفتم   ...
14 آذر 1391

عطر حسینی

عطری که از حوالی پرچم وزیده است {ساکنان شهر مرزی کربلا:کرمانشاه} ما را به سمت مجلس آقا کشیده است از صحن این حسینیه تا صحن کربلا صد کوچه وا کنید محرم رسیده است... امیر علی و زکریا سیاه پوش عزای حضرت علی اصغرند... میان دل ز عشقت لاله باغیست به حمداله که قلبم مست ساقیست         ...
27 آبان 1391

مادرم اما تلفنی!!!!!!!!

نمی دانم بهشت زیر پای مادران تلفنی هم هست؟ یا بهشت 2 بار زیر پای مادربزرگان است؟!!! تلفنی می بوسمش! تلفنی احوالش را می پرسم تلفنی داروهایش را به وقت می خورانمش! تلفنی فدایش می شوم همه چیز تلفنی تا ساعت 4 بعدازظهر !! خدایا یک تبصره ای هم بگذار برای مادران تلفنی که دلشان تنگ می شود برای دلبندشان
23 آبان 1391