خاله ی هنرمندم
عروسک هایی که دور و بر زکریا رو گرفته ؛کار دست یه خاله هنرمنده که لنگه اش توی دنیا پیدا نمیشه ...
نویسنده :
مامان زکریا
10:46
دوستت دارم ، مادربزرگ
مادر ، خدا عمرش بده افسانه گوی راستیه اگه یه همزبون می خوای همونی که می خواستیه مادربزرگ تو رو خدا یه بار دیگه قصه بگو واسه دلتنگی دلم رسا و آهسته بگو تو عاشقای بی ریا اونی که سرفرازه باش مادربزرگ تو راوی حکایت های تازه باش ×××××××× مادر عزیزم دستای پر مهرتو می بوسم ××××××××××× این روزها که مرخصی ام تموم شده تمام زحمت نگهداری زکریا با مامانه خدا حفظش کنه همیشه کمک کار و یاورمون بوده وقتی از اداره برمی گردم از خودم دلسوزتر و مهربون تر زکریا رو نگه داشته . از این همه لطف بی حدش خجالت می کشم ...
نویسنده :
مامان زکریا
13:27
دیدار به یاد ماندنی
امروز مرد کوچک خونه ی ما مهمان یک مرد بزرگ بود مهمان عالم بزرگوار و جلیل القدر حضرت آیت ا... علما حفظه ا... این ملاقات هرچند خیلی کوتاه بود ولی جزء بهترین لحظات عمر زکریای عزیز بود... ...
نویسنده :
مامان زکریا
9:34
خواب پرواز
بخواب کودک دلبندم بخواب و خواب پرواز رو ببین پرواز تا بیکران آسمان تا خدا... ...
نویسنده :
مامان زکریا
12:26
چه خواب عمیقی!
پسرکم انگار از کوه برگشته!!!! یا از استخر؟!!! یا از شهربازی؟!!!! نمیدونم ولی هرچی که هست خیلی عمیق ، گوشه مبل توی سر و صدا خوابیده!!!! ...
نویسنده :
مامان زکریا
23:57
فرجه امتحانات!!!!!!!!!!
این روزها توی فرجه امتحانات پایان ترم هستیم هم من و هم باباجون شما هم که ماشاء الله نمیذاری من درس بخونم یه دونه جزوه نمونده که به آب دهان شما عزیز دلم متبرک نشده باشه این روزا که هم خندیدنت با صدای بلند قند توی دلمون آب میکنه این روزا که وقتی محکم پاهاتو به زمین میدی و راست میشی برا ی ما میشی اول و آخر دنیا این روزا که با دقت بهمون نگاه می کنی و انگار میدونی چی بهت می گیم و ما از ذوق غش میکنیم این روزا که دایم قل می خوری برای اشیاء نزدیکت دست میبری و ما ... ماتت میشیم این روزا که باید درس بخونیم و فقط با تو بازی می کنیم خدا به روز امتحانمون رحمش بیاد!!!! قشنگ مامان توی دلت از خدا بخواه امتحاناتمون رو خوب بدیم ...
نویسنده :
مامان زکریا
23:53







