زکریازکریا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره

بزرگ مرد کوچک:زکریا

مهندس معمار...

مشغول بازیه مشغول که میگم در حد بندسلیگا... همه ی اسباب بازی هاش دور و برش ریخته شده... خانه نگو .... بازار شام و ما رهایش کرده ایم به حال خودش همین موقع آیفون زنگ خورد رشته افکارش پاره شد برگشت و با نگرانی گفت:  وای مامان: بهمون (مهمون) اومد من خونه رو کثیف کردم! نگاهش کردم و خندیدم گفت: اتشال نداره؟ گفتم: بقیه ی بازی تو بکن تا من ببینم کیه؟ وقتی برگشتم دیدم داره تند تند اسباب بازی هاشو جمع میکنه  گفت: کی بود مامان؟ میاد بالا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم: با طبقه ی پاین کارداشت در عین ناباوری گفت: آخ جون راحت شدم
21 مرداد 1393

کادوی تولد : سفــــــــــــــــــــــــــر+ عکس های تجربه ی زندگی

تعطیلات بعد از  عید فطر فرصتی شد تا بزنیم به جاده و راهی دیاری شویم خنک یا حداقل خنک تر از کرمانشاه بالاخره تصمیم گرفتیم راهی همدان و زنجان شویم و تولد گل پسر را در جاده باشیم ساعت پنج و پنج دقیقه ی عصر را توقف نمودیم به احترام تولد زکریای نازنیم - کنار سراب فش در شهرستان کنگاور استان کرمانشاه حسابی زکریا و سپهر توی آب بازی کردن البته کمی ترس داشتن و وقتی خسته شدن فقط یه هندونه ی خنک خستگیشونو رفع می کرد. و این هم آقا سپهر یار و یاور ما در سفرها و رفیق فابریک زکریا صبح روز دوم سفر - شهرستان کبودرآهنگ و سرمای هوا موقع خوردن صبحانه حسابی غافلگیرمون کرد. غار بی نظیر و فوق العاده با عظمت و زیبای &nb...
13 مرداد 1393

ای همه ی هستی من تولدت مبارک

حضورت ، وجودت، انگیزه ایست برای بودن و نفست ، مددیست برای نفس کشیدن زکریای بی مانندم تولدت مبارک     ای سراسر نور ، روشنی ، پاکی ، قداست ، لطف  تولدت مبارک امسال هم هفتم مرداد از راه رسید تا تابستان با همه ی گرمایش برایمان بهاری شود ------------------------------------------------------------------------- میلادت امسال مصادف شد با  عید سعید فطر  تا برکت و نورانیت رمضان را خدای مهربان به تو هدیه دهد شریف زاده ی من: امسال سومین سالی ست که خورشید زندگی مان شده ای  و معن...
6 مرداد 1393

حماسه سازان فردا ... مردان کوچک امروز

امسال هم به همراه زکریا و باباجون راهی شدیم تا به خیابون بریم ولی این بار:  هم با وضو                   هم با نیت                  و هم با هدف یه هدف بزرگ و مقدس راهپیمایی امسال روز قدس رو میگم...   نمیدونم چرا امسال اینقدر بی تاب بودم تا مشت هامو گره کنم و با صدای بلند تر از هرسال بگم مرگ بر اسرائیل و آمریکا حتی یک لحظه صحنه های بمباران بچه های غزه از جلوی چشمهام محو نمیشه... ما امسال توی این راهپیمایی تنها نبودیم و همه ی بچه های مدرسه ی قرآن با هم از این تکلیف شرعی سربلند بیرون اومدن از خدا می خوام ح...
6 مرداد 1393

خداحافظی با ترم اول کلاس آموزه های دینی - قرآن کریم

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام خدا رو شکر که زکریای عزیزم اولین آموزش رسمی طول عمرش رو با قرآن کریم آغاز کرد و آموختن آموزه های ناب دین محمدی اسلام عزیز و سپاسگزارم از مربی خلاق و صبور و متدین و مهربان و فهیم این دوره سرکار خانم خالقی. دیروز بچه ها به مناسبت آخرین روز از ترم اول کلاسشون با هم عکس یادگاری گرفتن: از راست: مهدی - ریحانه 1- محمد حسین - زکریا - ریحانه2 شکوفه های نازنینی که سه ماهه با هم همکلاس شدن و هم دوست ژست ریحانه منو کشته... و...
31 تير 1393

نجوای مرد کوچک خانه ی ما با خالق...

نماز... باقيام و قعودش   باتكبير و درودش با ركوعش با سجودش    به من مي آموزد: فرياد نه سكوت      طلب نه ركود       حركت نه سكون                                                      (حميد سبزواري)   نوای دل مسکین از همین نماز عاشقی تا عرش می رود... بیاموز دلبندم زندگی یعنی همین سجود و بندگی       ...
25 تير 1393

اذان به افق زکریا

عصر بود و داشت قدم زنان بیسکوئیت می خورد با آبمیوه اومد جلو و گفت مامانی بخور! گفتم بعد از اذان می خورم. گفت: چرا ؟حالا بخور . و این کلمه ی تورو خدا را تازگی ها یاد گرفته. تو رو خدا بخور  تو رو خدا بخور گفتم: نمی تونم منتظر میشم اذان بده بعد می خورم گفت: کی اذان میشه؟ گفتم : هوا تاریک بشه گفت: اشتال نداره خودم آذان میگم تو بخور!!!!
25 تير 1393