زکریازکریا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره

بزرگ مرد کوچک:زکریا

پسر داریم پنجه طلا...

کی گفته دخترا باید کدبانو باشن... پسرا باید پا بندازن رو پا تخمه بشکنن پای تلویزیون! هرچند زمونه ی ما بیشتر این شکلی بود ولی... به نظر من اگه پسرا یاد بگیرن کار خونه یعنی چی؟ بزرگ که بشن میدونن چطور از بانوی خونشون قدردانی کنن. به جون خودم! بدونن هر کاری چقدر زحمت داره چه آشپزی که فوق زحمت هاس چه کارهای دیگه... اینه که ما برنامه ریزی بلند مدتمان را شروع نموده ایم برای یاد دادن کار خونه به زکریا آی عجب دوست داره! آی عجب دوست داره!  دیدنی هااااااااااااا جونم براتون بگه گل پسر ما ظرف می شوره ! به سبک و سیاق خودش! (البته نمیزاریم آب بازی کنه) کف بازی مجازه خونه جارو برقی می کشه به سبک و سیاق خودش ...
19 بهمن 1393

آتلیه 3 سالگی

نه این که ما بدقول باشیم ها! خدا نکنه!!!!!!!!!! آتلیه ها خیلی سرشون شلوغه چند وقت پیش قرار بود عکس آتلیه 3 سالگی زکریا رو بزارم الوعده وفا... البته قبلش بگم ما عادت نداریم بریم آتلیه 10 تا 20 تا عکس بگیریم شایدم هم عادت نداریم هم پولشو نداریم به همین خاطر 3 تا عکس گرفتیم یکی زکریا و دو تا خانوادگی ولی از گذاشتن خانوادگی ها معذوریم! به جاش عکس های آتلیه 2 سالگی شریف زاده مان را می گزاریم. حالا عکس 2 سالگی» ...
19 بهمن 1393

تجربه ای نو... -2-

یه آهنربای کوچیک دستش گرفته و راه افتاده توی خونه... میگه مامانی می دونستی هاهن ربام به دیوار نمی چفه (نمی چسبه) به میز نمی چفه به آینه نمی چفه به در نمی چفه به اباس بازی (اسباب بازی) نمی چفه به پام نمی چفه فبط (فقط) به هاهن در اتاگم (آهن در اتاقم) می چفه چرا مامانی؟ من دوست دارم هه چیزی درست کنم به همه چی بچفه (بچسبه)
7 دی 1393

پدر و پسر...

همیشه زکریا و باباجونش باهم کشتی نمی گیرند یا همیشه با توپ اسباب اثاثیه ی خونه رو نشونه نمی رن یا همیشه صدای جیغ و داد بازی هاشون خونه رو پر نمی کنه بللللللللللللللللللللللله بازی بی سر و صدا هم بلدن! یک روز سرد ولی آفتابی پاییزی متوجه شدم صدایی ازشون در نمیاد. مقر فرماندهی رو ترک کردم (آشپزخونه) تا ببینم دارن چه دسته گلی آب میدن که خبری ازشون نیست! با صحنه ی جالبی مواجه شدم و تصمیم گرفتم لحظه به لحظه شو ثبت کنم. زکریا و باباجونش داشتن بازی من می کشم تو حدس بزن رو بازی می کردن (بازی که برندش باید به اسم بابامهدی ثبت بشه) یا حداقل من تا قبل از اون روز ندیده بودم. مدت ها بود که تخته مغناطیسی زکریا داشت گوشه ی اتاقش خ...
4 دی 1393