زکریازکریا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

بزرگ مرد کوچک:زکریا

اذان به افق زکریا

عصر بود و داشت قدم زنان بیسکوئیت می خورد با آبمیوه اومد جلو و گفت مامانی بخور! گفتم بعد از اذان می خورم. گفت: چرا ؟حالا بخور . و این کلمه ی تورو خدا را تازگی ها یاد گرفته. تو رو خدا بخور  تو رو خدا بخور گفتم: نمی تونم منتظر میشم اذان بده بعد می خورم گفت: کی اذان میشه؟ گفتم : هوا تاریک بشه گفت: اشتال نداره خودم آذان میگم تو بخور!!!!
25 تير 1393

قهر مادر و پسری!!!

مثلا با من قهر کرده بود! از اون قهرهایی که به دقیقه نمی کشد... و خودش می آید جلو و آشی آشی باشه مامان راه می اندازد. ولی انگار این دفعه فرق داشت... صدایش از توی اتاق می آمد بلند بلند داشت با کسی حرف می زد: من تو رو دوست دارم  من تو رو دوست دارم و همین جمله را هی تکرار می کرد... رفتم جلوی درب اتاق ایستادم دیدم داره با عکسم جلوی آینه حرف می زنه!!!!!!!!!!! گفتم با کی داری حرف میزنی؟ گفت: با این(اشاره کرد به عکسم) چون همیشه برام میخنده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مثل تو عبصانی نیست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دلیل عصبانیت آن روز من: با دمپایی دستشویی اومده بود روی فرش !! ...
25 تير 1393

مادرانه هایم...

روزها می گذرد و من گاهی دلم برای اتاق کارم در اداره، برای همکار نازنینم ،برای کارم  دلم تنگ می شود... خیلی تنگ... خاطراتش را در ذهنم مرور می کنم و می گذرم... زکریای عزیزم... آنقدر ندیدنت و نبوئیدنت و نبوسیدنت مادرانه هایم را بی رنگ کرد که قید همه چیز را زدم جز تو... خواستم به خدایی که تو را ارزانی مان داشت بگویم: می دانم وظیفه ی اصلی ام را نباید فراموش کنم. با تو بودن را با تمام دنیا عوض نمی کنم...       ...
24 تير 1393

خاطرات بهار 93...

- بعد از دیدن فیلم 5 ستاره زکریا گفت: مامان دیگه نیایم سینما!!!!!!!!!!!!!!  با تعجب گفتم چرا؟ گفت: دزد و پلیس نداشت!!!!!!!!! ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- - یه روز دیدم هیچ صدایی از زکریا نمیاد... با تعجب دنبالش گشتم... با عروسکش آرش رفته بود توی حموم و آب رو باز کرده بود روی سر عروسکش و کلی شامپو ریخته بود روش.  گفتم: چیکار میکنی؟  گفت می خوام تمیز بشه آبرومون نره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ای...
16 تير 1393

یک روز بارانی قبل از این روزهای خاکی...

قبل از اینکه هوا گرم بشه و دوباره مثل هرسال ریزگردها مهمان ناخوانده ی خانه های شهر ما بشن یه بارون حسابی بارید که کلی فضا رو پاک کرد و آسمون رو زیبا... و البته من و پسری رو خونه نشین کرد و تصمیم گرفتیم یه کاری انجام بدیم که حوصله ی نور دیده سرنره.     این شد که مثل همیشه رفتیم سراغ رنگ ها و دنیای رنگ ها   فکر که می کنی برای من زمان متوقف می شود... همیشه هم روی کاغذ نقاشی کشیدن تکراریه درسته؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حدود ده برگ آچهار رو نقاشی کرد و بعد تصمیم گرفت روی پاهاش بکشه وقتی قلمو رو برد طرف پاهاش آرام نگاهم کرد چشمانش اجازه گرفت ولی با زبان نه! من هم نگاهش کردم...
25 خرداد 1393

غرق در دنیای پاک کودکی ...

آرام و بی صدا گوشه ای از خانه می شود قصر رویاهایش... ساعت ها با چند تکه اسباب بازی سرگرم می شود و من هم سرگرم دیدنش البته دوست ندارد کسی وارد حریم امن بازی اش شود و من که مشغول کتاب خواندنم گهگاه نگاهش می کنم تا جایی که دلم طاغت نمی آورد و دست به دامان دوربین می شود آن موقع: آرام می گوید: نگیر مامان لباسم خوب نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و من! هم قبول می کنم البته گاهی هم اجازه می دهد مثل الان...   چند دقیقه تلاش کرد تا بتواند ماشینش را از آن گوشه بیرون بیاورد . و آن چند دقیقه امتحان زندگی اش بود کاملا نگاهش می کردم. -اصلا عجله نکرد.  - عصبانی نشد. - از وسایل بلند مثل مگس ک...
21 خرداد 1393

مامانی بفرما بخور!

دیدم خمیربازی هاشو ریخته توی بشقاب و تکه تکه شون کرده... و بعد آورده و به من میگه بفرمایید بخورید! گفتم: این چه غذاییه درست کردی؟ گفت: خوشمزه اس! (با حالت تائید سر) توی فر درستش کردم ؛ بخور!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
17 خرداد 1393

قایم باشک...

شکفتن هیچ گلی به زیبایی لبخند تو نیست بازی این روزهای ما شده بازی قایم باشک عجب لذتی می برد این دردانه از هر فرصتی برای بازی قایم باشک استفاده می کند و در آخر:  آفرین مامانی تونستی پیدام کنی!!!!!!!!!!!!!!! ...
10 خرداد 1393