زکریازکریا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره

بزرگ مرد کوچک:زکریا

مرور خاطرات:

چند روز پیش اتفاقی دستمان رفت روی سی دی عکس هایی که از بد سرنوشتشان گذاشته ایمشان در لیست سیاه که چاپ نشوند و همیشه  در سی دی بمانند و حالا چرا به این سرنوشت شوم مقدرشان نمودیم بماند! حال دلمان خواست و مرورشان نمودیم و این یگانه ی شریفمان که یاد گرفته لب تاپ را بروشند و ما را می طلبد تا رمزش را وارد کنیم نشستیم کنار دستش و نگاه نمودیم به طریقه ی گذاشتن سی دی ! که البته ما همیشه نقش شاگرد را بازی می کنیم و ایشان استادند انگار همه را یکی یکی نگاه کردیم و هنوز از خاطره ی اولی رخصت نگرفته بودیم  عکس بعدی را می آورد این نجیب زاده ی متفکر و میخواست همه را برایش  بتوضیحم!! بماند که عکس...
8 بهمن 1392

نرفتیم زیارت ولی پای قاب شیشه ای رفتیم قاطی عزادارا...

اومد و گفت: مامان حسین جان !(گفتم: برای چی زنجیر می خوای پسرم؟) دستم و کشید و آورد پای تلویزیون دیدم داره دسته جات زنجیرزنی حرم مطهر رضوی رو نشون میده از ذوق خواستن زنجیرش نمیدونم چطوری رفتم و زنجیر و واسش آوردم خودم هم نشستم و ماتش شدم بچه که ریا بلد نیست آنچنان از شفیع دلش زنجیر زد که به حالش قبطه خوردم ...
7 بهمن 1392

زبان که می گشایی حال دل من دیدنی ست...

مدتیه به مابقی شگفتی آفرینی هات کلمات رو هم اضافه کردی دلبندم شاید از منظر عقل ناکامل من گاهی بهت بگم: مامانی درست اینو بگو یا اونو بگو ولی بعدش خودم فکر می کنم مگه میشه تکامل رو از روند رشد حذف کرد؟! بعدش میشینم و لغت به لغتی که از ذهن لایتناهیت می گذره و به زبان کوچکت جاری می شه حلاجی می کنم... تا اونجایی که حافظه ام یاری بده امروز می خوام بعضی از گفته هاتو واست ثبت کنم -------------------------------- کوتِ من نه من سد آ کوتِ من آ گرم : (کت من نباشه بپوشم سردم میشه اگه کت بپوشم گرمم میشه) آدا پاشو بیم آب من : (مامان پاشو بریم به من آب بده) من ام ام : (غذا بده بخورم) مامان پوزوگ کولات به به ام : (مامان بزرگ به من شکلات خوشمزه دا...
7 بهمن 1392

محرم امسال...

امسال سومین سالیه که کوچک مرد ما میره همایش شیرخوارگان حسینی که البته به نظرم باید بگیم فدائیان موعود... روزهای تاسوعا و عاشورا هم مثل هر سال غریب بود... و پر از غم و آسمان هم گریه می کرد... بنوش مادر جان ولی بدان کودکی امروز تشنه است که از ثلاله پاک رسول است...     ...
17 آذر 1392

سری2 عکس های سفر

باهم بریم ادامه مطلب... این پوستر را که دیدم باز هم دلم برای دیار بی مسئولمان سوخت... تبریز درسته که شهر زیبا و تاریخیه ولی مگه کرمانشاه زیبا و تاریخی نیست؟ خدا جون مگه مدیران و مسئولان شهر ما حقوق نمی گیرن که خلاقیت و ابتکار به خرج نمیدن؟!!! محو تماشا شدنت خودش یه موزه عکسه... اشیا فوق العاده زیبا با قطعات دور ریختنی... البته زکریا ازشون ترسید! در کنار همه این موزه های زیبا من دلم ضعف رفت برای این طالبی گوشه ی باغچه... اینجا مقبره الشعراست . آرامگاه 450 تن از فرهیختگان و شاعران و ادیبان و مورخان و نویسندگان نامی و البته : استاد فهم و ادب: «شهریار»...
17 آذر 1392

روزهای خوب مسافرت تبریز

سلام به همه این ایام که ما در وب نبودیم خیلی سرمون شلوغ بود در واقع همه جا بودیم و فقط اینجا نبودیم حالا به عشق خاله نانا که توی این سفر باهاش حسابی دوست شدیم و الان خیلی دلمون براش تنگ شده اومدیم یه کافی نت که مامانی عکس های سفر رو آپ کنه هرچند خیلی دیر شده ولی خاله نانا و آقای دکتر می بخشن ما رو... عکس های سفر ادامه مطلب... اینجا دانشگاه ملی تبریزه اومدیم تا بابایی پایان نامه ارشدشو ارائه بده الان زکریا جون مشغول خوردن صبحانه است... و من دل توی دلم نیست که باباجون چه نمره ای می گیره؟! تمشک های دانشگاه هم فوق العاده خوش مزه بود تا ساعت4 بعد از ظهر کار بابایی طول کشید و ما برای خودمون رفتیم نا...
17 آذر 1392

تو داری بزرگ می شوی...

این روزها که گهگداری تنت گرم تر و پیشانی ات داغ تر از روزهای قبل می شود... در گوشت زمزمه می کنم: عزیزکم این اولین گام است... تو داری بزرگ می شوی بزرگ شدن هم سختی دارد... این الف  الفبای آغاز چشیدن طعم سختی های زندگی ات است دندان های آسیابت مبارک از ته ته قلب مادرانگی هایم از رب عظیم می خواهم هیچ وقت مفهوم تلخی در زندگی ات نچشی زندگی را برایت شاد شاد آرزومندم ...
24 شهريور 1392

تقدیم به پسر گلم: زکریا

صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر آورده ام که فرش کنم زیر پای تو رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام تا تاب هفت رنگ ببندم برای تو چیزی عزیزتر ز تمام دلم نبود ای پاره ی دلم، که بریزم به پای تو امروز تکیه گاه تو آغوش گرم من فردا عصای خستگی ام شانه های تو ...
13 شهريور 1392

خواستنی های زکریا (2):

-         ادعای بزرگی شان شده، موقع رد شدن از عرض خیابان قدوم مبارک خودشان را بر می دارند و آن موقع جرآت دار می خواهد بیاید و بغلش کند و از خیابان شلوغ و پرخطر به عبوراندش تا سر و چادر و گیس را یکی نموده و الباقی... -         برحسب اتفاق هروقت برایشان پاستیل خریداری نموده ایم از دکه های گلی منگولی بوده و این شی گرانبها که به اندازه پدر و مادر دوستش می دارندی در ذهنشان حک گردیده که هر دکه ای حتما پاستیل دارندی و خودش را همانند تیرکمان پرتاب نمودندی به سمت دکه حال ممکن است آن دکه کفاشی، گل فروشی ، فلافلی، باشد و منطق افلاطون و ارسطو کم می آورد در مقابل متقاعد کر...
2 شهريور 1392

بازی سازی های4

فقط تکیه های یک برچسب است نه هیچ چیز دیگری... ولی برای زکریا شده یک دنیا سوال! کنار هم می چیندشان نگاهشان می کند سر و کله ی خودش را با آن می پوشاند و غش غش می خندد... حتی می خواهد آن را به من هدیه دهد... و من با چه عشقی از او قبولش می کنم...       ...
21 مرداد 1392